تبليغاتX
فرشته ی تنهایی
بد ترین درد دنیااین نیست

 که کسی رو که دوست داری فراموشت کنه.................

بدترین درد دنیا این نیست

که کسی رو که دوست داری بهت نارو بزنه...................

بدترین درد دنیا این نیست

که کسی رو که دوست داری قلبت رو بشکنه.................

بد ترین درد دنیا اینه

که کسی رو تاحد مرگ دوست داشته باشی ولی اون ندونه

+ نوشته شده در  87/12/06ساعت 13:28  توسط فرشته ی تنهایی | 
اگر روزی با دیدن رز سرخ حال و هوات عوض نشد ...........

اگر روزی ازقدم زدن توی بارون خسته شدی وچترتو باز کردی.....

اگر روزی با دیدن بهترین هدیه ات خاطرات برایت تازه نشد........

   بدون دلت از سنگ شده وخودت بی خبری

+ نوشته شده در  87/12/06ساعت 13:15  توسط فرشته ی تنهایی | 
مهرومحبت................

با قطرات بارون ..........شروع شد

بیچاره خیس شده بود،سردش بود،غم تنهایی از یک طرف،

وغم فراموش شدگی از طرف دیگر قلبش رو آتیش میزد.

ازدرون مثل شعله های آتیش داغ بود ولی از بیرون سوز سرما

بدنش بی حس کرده بود کنار رود خونه ای تاریک وپر موج روی

شن های ساحل نشسته بود،اشک هایش روی باران رو سفید

کرده بودند،تا این که حس کرد دیگر باران روی سرش نمی بارد،

شانه هایش گرمای وجود کسی رو حس می کردند ،بی درنگ از

 جایش بلند شد ولی به جز سایه ی شخص چیزی ندید،سایه رو

دنبال کرد ولی توی تاریکی شب سایه رو گم کرد،روز ها وشب

های زیادی رو گذروند،تا این که شبی از سرما به زیر سایه بان

خانه هاپناه برد ،ناگهان دسته ای از گل های سرخ رو روبرویش

دید پس از گرفتن گل ها چهره ی دو فرشته را دید که همیشه

آرزوی دیدنشان را داشت...........اون ها کسانی نبودند جز

پدررررر ومادرررررررر او کسانی که سالها پیش اون ها رو گم کرده

 بود.........................................

به امید این که خداوند هیچ موجودی را

                      از این نعمت بزرگ محروم نگرداند

                             

 

 

 

+ نوشته شده در  87/12/06ساعت 13:3  توسط فرشته ی تنهایی | 

شب های تنهایی

باز هم مثل همیشه (یکی بود یکی نبود) 

 ولی این بار یه دختره بود تک و تنها ..........................ساکت

وخاموش..........صدایش را  کسی  

نمیشنیدحتی اونی که باید می شنید!!!!!!!!!!!!!!!!!

سالها فریاددوست داشتن را سر می دادولی بی نتیجه

بود.......چون اونی که باید

 می شنید پنبه توی گوشش گذاشته بود...شبی که برای تولد

یکی از دوستانش

رفته بود...........دیدکه تک تیر انداز قلبش؟.؟.؟.؟.؟ خدای من چی

 میدید...

............. ستاره ی شب هاش...بین تمام اون کسایی بود که به

 ظاهر برایش

دلسوزی می کردند.............نه راه پیش داشت نه راه

پس....نمیتونست

برگرده........جرات نداشت که برای سلام کردن قدمی به جلو

برداره.....................دختر بی چاره رفت و          

گوشه ای نشست واشک های پاکش رو تا می توانست بر روی

 دامن پر چین

پیراهنش ریخت.............

بیچاره....بیچاره ...........بی معرفت حتی نیم نگاهی به او

ننداخت ..............

انگار این مهمونی برای شکستن قلب کوچک واز بین بردن

احساسات ۷ساله ی این

فرشته بود

آ آ آ آ آ آه ه ه ه ه ه

+ نوشته شده در  87/12/05ساعت 17:44  توسط فرشته ی تنهایی |